تبليغاتX
کوچه پس کوچه های دل - حرفی نبود ..
خواستم بنویسم ... حرفی نبود .... عشقی نبود ....قصه ای نبود .... همه گفتند چرا نمی نویسی ...پاسخی نبود ... نمی دانم چرا ؟ امروز یکی ازدوستانم کتابی ازخانم عرفان نظر آهاری برایم آورد ... حرفهای زیادی داشت .... خوشم آمد ....دلم خواست  با یکی ازمطالبش  به روز شوم .....

لیلی زندگی کن ...

لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار

ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد .

لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود.

خداگفت : جزتو  کسی قصه ات را تغییر نخواد داد.

لیلی ! قصه ات را عوض کن .

لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت .

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .

خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا  لیلی زنده می خواهد .

لیلی آه نیست  . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست .

لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن .

اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان

دختران عاشق را ببافد ؟

چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه

را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش برگشت .

این بار اما نه به قصد مردن .

که به قصد زندگی .

وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:31  توسط لیلا |