![]() |
![]() |
|
|
سلام به همه دوستان
یک سال حرفهایم درگلو ماند ونگفتم . یک سال که به سختی گذشت اما کودکم به دنیا آمد خداراشکر که همه چیز به خیری گذشت شش ماه است که شعرهایم را برای کودکم می خوانم واو هم گوش می دهد ولبخندی میزند . نمی دانم بازمی توانم بنویسم یا نه ؟ اگر خدابخواهد خواهم نوشت ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:35 توسط لیلا |
|
|
تمام نمی شود
با هرپلک زدنی می رسد کابوسهای تلخ زندگی مرگ عشق وعاطفه صداقت ووفا همه جا رنگ سیاهی و دروغ نیرنگ وفریب چشمهای اعتماد کور آرامش زنده به گو ر بیتابی فرمانروای دل روح سمت زوال دیگر هیچ ..... لیلی ۲۱/۹/۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:39 توسط لیلا |
|
|
گاهی دلتنگیهای آدمی
چه بزرگ می شود واندوه مشت می کوبد بر ریزترین زوایای احساس وشاید گریه مرهمی بردردهای درون گاه تنهایی آدمی چه بزرگ می شود ودل کوچک وکوچکتر با کوهی ازبیتابی گاه خدایی می شود آدمی وچه بزرگ می شود با دستهایی تا اوج اشکهایی همچو مروارید چه بزرگ می شود صبوریش ودلتنگیهایش کوچک گاه خدایی می شود آدمی ...... لیلی ۱۶/۸/۸۶ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:42 توسط لیلا |
|
|
همه مسافريم ... يكي دو روز عمر مثل برق وباد مي گذرد . چه با غصه چه با شادي همه چيز مي گذرد ...همه چيز .... واي برما اگر دل به اين دنيا ببنديم .....
زندگي مي گذرد همچو رود ازدل سنگ يا نسيم ازدل دشت ........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 19:32 توسط لیلا |
|
|
اين عجب داغي بود دل ما سخت شكست چهره معصومت مهرباني هايت خنده هاي آرام همه شادي هايي ......كه به ما مي دادي دل دريايي تو خاطرم مي ماند ... تو كه پاكي تو مقامت عالي ما زميني هسيتم داغ برما سخت است روي زيباي تو را مي سپاريم به دوست جاي همچون تو گلي درزمين نيست فقط نزد خداست ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:32 توسط لیلا |
|
|
مدتها بود سکوت کرده بودم همراه با دلشوره ای عجیب که سخت ازارم می داد اما گاهی صدای مرگ سکوت را می شکند .ماتم ودرسوگ عزیزی ماندن سهم ما آدمهاست . دیشب پسرخاله عزیز ومهربانم که فقط ۲۲ بهار از زندگیش می گذشت با یک تصادف ازدنیا رفت . فرید مهربان گلی بود که کمتر دردراین د نیای خاکی می روید وافسوس که عمر گل کم است .... با دیده ای گریان وقلبی پر از درد به سوگش نشسته ایم .
روحش شاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 17:45 توسط لیلا |
|
|
ممنون ازهمه دوستانی که به یادم بودند ونیز دانش آموزان خوبم ....
خواب می بینم کودک شده ام خط کشی دردست روبرویم دیوار جای یک تخته سیاه دانش آموزانم همه گلها وگیاهان حیاط بچه ها ساکت درس امروز کجاست ؟...... کودکی رفت جوانی هم رفت سالها می گذرد تخته برجاست هنوز خواب من بیداری خط کشم عشق ومحبت ..... دانش دشتی ازگل هر روز باغبانش هستم عاشق گلهایم یک معلم هستم .... لیلی ۱۱/۲/۸۶
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:14 توسط لیلا |
|
|
گفتم
فراموش کرده ای که گلدان را آب باید داد نه شنیدی نه دیدی گلدان راشکستی ......... لیلی ۲۸/۱۰/۸۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:10 توسط لیلا |
|
|
سکوتم را فریاد خواهم زد باران زده شبی درکنج آلاچیق های حسرت .........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:8 توسط لیلا |
|
|
خواستم بنویسم ... حرفی نبود .... عشقی نبود ....قصه ای نبود .... همه گفتند چرا نمی نویسی ...پاسخی نبود ... نمی دانم چرا ؟ امروز یکی ازدوستانم کتابی ازخانم عرفان نظر آهاری برایم آورد ... حرفهای زیادی داشت .... خوشم آمد ....دلم خواست با یکی ازمطالبش به روز شوم .....
لیلی زندگی کن ... لیلی قصه اش را دوباره خواند .برای هزارمین بار ومثل هربار لیلی قصه بازهم مرد . لیلی گریست وگفت : کاش این گونه نبود. خداگفت : جزتو کسی قصه ات را تغییر نخواد داد. لیلی ! قصه ات را عوض کن . لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت . تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود . خدا گفت : لیلی عشق می ورزد تانمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد . لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست . لیلی معشوق مرده درتاریخ نیست . لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن . اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟ چه کسی طعام نور را درسفره های خوشبختی بچیند ؟ چه کسی غبار اندوه را ازطاقچه های زندگی بروبد ؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ لیلی ! قصه ات را دوباره بنویس. لیلی به قصه اش برگشت . این بار اما نه به قصد مردن . که به قصد زندگی . وآن وقت به یاد آورد که تاریخ پربوده از لیلی های ساده گمنام . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 10:31 توسط لیلا |
|
|
امروز وبلاگم یک ساله شد ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 17:35 توسط لیلا |
|
|
آمدم
مثل هزاران لیلای دیگر نمی دانم چرا؟ شاید برای خط خطی کردن دفتر زندگی شاید برای بودن شاید برای رفتن مثل هزاران لیلای دیگر که متولد شدند سوختند رفتند نمی دانم چر ا ؟ لیلی ۲۳/۵/۸۵ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:24 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کوچه پس کوچه های دل شیارهایی است که غم روی دل حک می کند . بعدازآن این کوچه پس کوچه ها فقط جای خدا ست .....
|
|
RSS
|